تبليغاتX
سیاهزرد

سیاهزرد

ما عصیان و اعتراض می کنیم پس هستیم...

 

مثل بچه ها بغض می کنم که اگر نتوانم چه! این بغض از آن گرفتاری هایی است که هر از گاهی دامنم را می گیرد. زانوی غم بغل می گیرم و مادرم از همه زودتر می فهمد که من یک چیزیم هست؛ می گوید باز کشتی هایت غرق شده؟ چی شده؟ کسی بهت چیزی گفته؟ باز...؟ و وقتی برایش می گویم که " کسی بهم چیزی نگفته"، باز...نشده" اما دوست دارم مثل تمام دختران نُنُر بزنم زیر گریه و با انگشت اشاره کنم به کسی که اذیتم کرده. برایش بگویم فلانی انگیزه ام را لگدمال می کند؛ فلانی دوم مرا تحقیر کرده؛ فلانی سوم به من بی توجهی می کند؛ فلانی بعدی مرا دوست دارد؛ فلانی، فلانی... اینها را نمی توانم برایش بگویم تا بیاید و از من دفاع کند. لابد می گوید برای همه ی این موارد خودت مقصری؛ نه، دیگر وقتی کسی اذیتم می کند از من دفاع نمی کند.

به "ع" می گویم حالا که آمده ای و انتقالی ات را گرفته ای و می روی قزوین که بمانی، من هر وقت می آیی چند روز قبلش خوابت را می دیده ام. اصلا باورش نمی شود، با خنده می زنم توی ذوقش که کابوس می دیدم. دستم را برایش تکان می دهم، یعنی خداحافظ؛ می دانم باز هم می آید.

وقتی "میم" می گوید دکتر شریعتی، سرم را می گیرم و فرار می کنم. وقتی هر چه راه می رود و از بوی شریعتی می گوید و قدمهایش را می شمرد،  دوست دارم یک بار به او بگویم که دیگر وقت بزرگ شدن است. از خودت بگو، تو را چه که فلانی و فلانی عشق را چه تعبیر کرده اند، زن را چه نامیده اند، بگو خودت چه می گویی دوستم.

شنیده ام زنی خودش را آتش زد. شاید از مردی فرار کرد و رو به آتش آورد. شاید از زنی که مردش را ربوده بود. شاید از خودش گریخته، از اسمش، از زندگی. خودسوزی زن اتفاق عجیبی نیست که بگوییم عجب! زنی خودش را آتش زد.

پ.ن: باید تشکر کنم از همه، از همینجا. خدا را شکر اینجا تریبون ننگینی برای تشکر نیست. متشکرم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:29  توسط خورشید  | 

 

سیگار را دست به دست می کنم، باید یاد بگیرم با دست چپ هم می شود خاکسترش را جایی چپاند. می‌دانم او رفته و دست راستش به فرمان است و به دست دیگرش سیگار؛ رفته که ببیند او چرا گریه می‌کرده.

سیگار توی دست چپم خاکستر می‌شود، به این فکر می‌کنم که زندگی چقدر می‌تواند آشغال باشد. پایم را می‌اندازم روی پای دیگرم؛ اه، این زندگی دست و پاگیر.

مانده‌ام که چرا می‌ترسیده از ترس من او را دوست داشته باشد؛ حتما آدم احمقی است و این نفرت انگیزترین احساسی است که می‌توانم نسبت به او داشته باشم. تا بحال خیال می‌کرده شبیه بچه گربه زیر پنچه‌های من نشسته و موهایش را نوازش می‌کرده‌ام، باید ابله باشد که این خفت را پذیرفته است.

زیبایی؛ تو تمام ساعت‌ها، ماه‌ها و سال‌های عمر مرا تباه کردی. روزهایی که من به امید و افتخار جوانی خود نشسته بودم و حسرت تمام نداشته‌ها را توی دلم تلنبار کرده بودم و حتی می‌دانستم تمام این لحظه‌های دلفریبی خیلی زود تمام می‌شود و دیگر چیزی در چنته ندارم؛ یک نفر می‌گفت زندگی همین است.

تو حالا با صدایی خفه دستت را گرفته‌ای زیر چانه‌ی کوچک او. می توانم بدون هیچ حسادتی بگویم لحظه‌ی مشمئز کننده‌ای است. سرت را برمی‌گردانی به عقب، چیزی می‌گویی و دخترک دوباره می‌زند زیر گریه. خودت آمده‌ای، گفته‌ای می‌روم.

زندگی چیز آشغالی است. می‌شود ساعت ها با کسی از سر عشق در مورد سیاست بحث کرد و در آخر به او گفت از تو بخاطر تمام حرف زدنهایت متنفرم، بخاطر تمام گوش نکردنهایت.

من کتابهایم را روی هم گذاشته بودم؛ گفتی همه‌ی اینها را که با هم ببری هیچ کدامشان را نمی‌خوانی. خودم می‌دانستم. سیگارت همانطور توی دستهایت روشن بود، من حرفی نزدم هیچ وقت حرفی نزدم. من همیشه مثل احمق‌ها خندیده‌ام.

چانه‌اش را از تو برمی‌گرداند، تو دستت را می‌بری سمت موهایش؛ سیگار من از دستم می‌افتد روی فرش محبوب تو. می‌گفتم نسل این مردانگی شیرین کش قدیمی شده، حتی کت شلوار و کروات هم دیگر مردانگی نمی آورد. گفتی شیرین‌ها دیگر فرهادها را در نمی‌یابند، من وسط حرفهایت رفته بودم.

دخترک حرف می‌زند، من کتابهایم را از پیش پای تو برمی‌دارم و از پله‌های آن زیرزمین می‌کشانم بالا. چانه‌ی دخترک لرزیده، تو انگار موهایت پیچ برداشته است.

می‌روم کنار پنجره، خودم خواسته‌ام نباشی. گفتم زندگی دست و پاگیری شده این زندگی. همان روز هم موهایت پیچ برداشته بود. می‌گویم این زندگی آشغال است که روز به روز به مردن هم نزدیک شویم. دیگر حتی دوست نداریم برگردیم و حتی دو خط را با هم مرور کنیم.

تو انگار دستت توی موهای پیچ خورده‌ی خودت و دخترک گره خورده؛ من این طرف خانه‌ام با قلم موهای آبرنگ بازی می‌کنم، می‌خواهم تصویر پنهانی از خودم بکشم...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 18:56  توسط خورشید  | 

 

تبلیغات خیلی هم کار بدی نیست، مخصوصا اگر برای کسی باشد که حدود ۲ سال نوشته های او را با تمام کم نویسی اش می خوانم.

برای رای دادن به وبلاگ مرد مختصر، که رتبه ششم در بین وبلاگ های فارسی را در وبسایت دویچه وله از آن خود کرده، لطفا به آدرس زیر بروید.

http://thebobs.com/persian/category/2012/best-blog-persian-2012/

پ ن: پروفایل مرد مختصر

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 16:49  توسط خورشید  | 

 

سلام ویریا!

می‌دانی هر روز که می‌گذرد چقدر گذشته است که فراموش شده‌ای؛ گفته‌ای یادم تو را فراموش و بعد رفته‌ای که رفته‌ای. انگار خیلی وقت است که خودم را از تو تکانده‌ام.

ویریا، یک زمانی هی دلم را خوش می‌کردم، هی به خودم سقلمه می‌زدم که آی، بیدار باش؛ بیدار بودم ویریا اما حالا هی چرت چند ساله‌ام را صدای باران‌های اسفندی پاره می‌کند.

ویریا می‌بینی، حتی صدای کاغذ و قلم هم در این بی‌کرانگی شب مرا از خودم بیرون می‌کشد، انگار مدت‌هاست که سکوت قرار نیست برگردد.

ویریا، ویریا؛ دوست دارم بنشینم و سیر دل کمی برای خودم گریه کنم، دلم برای خودم بسوزد و تو یک روزی بیایی و دستت را بکشی روی سرم.

می‌بینی؛ هنوز می‌گویم بیایی، شاید یک معجزه‌ای بشود؛ آری، من به طرز کودکانه‌ای اعجاز را قبول دارم؛ مثل یک زمانی که شب‌ها مشق جریمه داشتم و تا نیمه‌های شب توی خواب کابوس معلم می‌دیدم و باز دعا می‌کردم همه‌ی این‌ها فقط یک خواب باشد.

ویریا؛ نمی‌دانم چرا حس می‌کنم خسته‌ای، آنقدر خسته‌ای که نباید دیگر از تو نوشت.

من نفهمیدم ویریا؛ اما خودم را توی کویر جا گذاشته‌ام، اصلا انگار پوست انداخته‌ام، یک آدمی شده‌ام که تو اصلا نمی‌شناسی‌اش. خواسته‌ام، خیلی خواسته‌ام هر تکه‌ام را از هزار توهای خیال و خاطره پیدا کنم، برایت بیاورم، ببینی من اینم ویریا؛ این...

از کویر که کنده‌ام، انگار خورشید بی‌بالی شده‌ام؛ نمی‌شود توی بیابان‌های بی‌آب کویر بدوم و چشمم نسوزد ویریا. کویر مرا تمام کرد؛ من دوباره زنده شدم بی‌خورشید...

ویریا، از تو که می‌نویسم سبک از گفتن‌ها می‌شوم. جان تو و جان واژه‌ها...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 19:28  توسط خورشید  | 

همان روزی که آدم نیمه آشنایی روبه روی من و دیگران نشسته بود و به آقای نماینده مجلس از تغییر نکردن سرفصل دروس انسانی گلایه می کرد،  آدمی که لیبرال تر از این حرفها به نظر می رسید که بنشیند تا دیگران برایش تصمیم بگیرد چه بخواند؛ توی دلم و توی رویش می گویم که لامصب! اینها خودشان بی دنگ می دنگنند، نگو...

تند تند می دوم که فقط برسم؛ صدای چینی قاشق توی فنجان و نمی دانم که صدایش دنگ دنگ است یا جیرینگ جیرینگ؛ اصلا این توی کیف من چه می کند..

کنار صندوق توی تریای دانشکده ایستاده ام؛ آقای میم چند تا دختر فشن را راه می اندازد، می گویم نوبت من بود آقای میم؛ می گوید ببخشید؛ می خندم و به آقای میم می گویم، چرا هیچ کسی مرا نمی بیند. مثل همان همایش کوفتی که چهار ساعت با دهان خشک نشسته ام و کسی لیوان آبی هم دست من نداد، یعنی من دیده نشدم و وقتی رئیس فلان اداره رفت پشت تریبون من دیده شدم؛ صدای وز وز پشت گوشم که "توی نوشتن صحبت های ایشان احتیاط فرمایید" نگاهش نکردم، گفتم باشه(حتی توی دلم به او گفتم دهنت سرویس)؛ چند دقیقه بعد هم بار و بندیلم را جمع کردم و رفتم.

شاید هیچ وقت باورم نمی شد اتفاقهایی و در لحظه هایی که هیچ وقت انتظارش را نداری درست بیافتد توی کاسه ات؛ با دوستم راه می روم و می گویم، من توی راهی که رفته ام متزلزلم! و او می گوید اسم این تزلزل مسخره را یک چیز دیگر بگذار و بعد از ته دل می زنیم زیر خنده...

یک چیزهایی دیگر اصلا شیرین نیست؛ یک اتفاقهایی می افتد که کام آدم را تلخ می کند و تو مانده ای که باید چند ثانیه و یا دقیقه ی قسمتهایی از یک جریان مزخرف را دور بری کنی و شانه هایت را بیاندازی بالا؛ و این اتفاق حتی زیاد هم غم انگیز نیست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 10:43  توسط خورشید  | 

اولش می گویم این امتحانات کوفتی تمام بشود و یک نفس راحت بکشم. اگر تمام بشود قول می دهم کلی کارهای مفید را تا تهش تمام کنم. این یکی اصلا با عقل جور در نمی آید. حرفهای بی ربط می زنم؛ می دانم. به خودم  گفتم از ناامیدی ننویسم، هیچ کدام حالمان خوب نیست. گفتم از عشق بگویم دیدم عشقها دارد تبدیل به خاله زنک بازی می شود. گفتم از واژه بنویسم، خب؛ خیلی وقت است کتاب نخوانده ام، توی سرم فرمول و محاسبات وول می زند. گفتم از خودم بنویسم؛ قد نکشیده ام، چشمانم هم کمی کدر تر شده، چند ماهی می شود که بیست و هفت ساله ام و یک چیزی توی سرم هست که به قول هدایت می خورد و می تراشد؛ کلی ایده توی سرم هست، کلی مطلب که باید بخوانم، کلی آدم که باید ببینم؛ اما قبلش فقط برای چند ساعت باید سرم را بگذارم و مقداری بمیرم... فقط کمی خسته ام...

سلام...

پ.ن: مردن به معنای خواب با آرامشی نسبی ست،  بدون دغدغه...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 1:20  توسط خورشید  | 

 

از داستانهاي عشقي خسته ام، حرف تازه مي خواهم؛ حرف آن بيابان و آن گردبادي كه خورد به شيشه هاي كلاس و برق قطع شد. بعضي‌ها نماز وحشت خواندند، من نترسيدم؛ حتي منتظر بودم شيشه ها را بشكند. تمام مدت كه استاد درس مي داد من منتظر بودم. چشمم به مارپيچش بود که داشت از آن آخرهاي بيابان مي‌آمد سمت ما! همه ي نگاه ها چرخید سمت گردباد. ما منتظر بوديم. خيال هم نمي كرديم اينطور از ما بگذرد. گذشت! پنجره ها بسته بود، همه جا بوي خاك مي‌داد. بوي كوير! بوی بیرجند...

 پريا گريه كرد، مُسلم نماز خواند؛ من حظ بردم. كلاس ولوله شد. چقدر بزرگ شديم ما بچه‌ها! حتي اگر شعاع گردباد هم زياد و زيادتر بشود، ديگر نمي‌تواند همه‌مان را با هم رد كند. همه‌مان را خاكي كند همه بخنديم.

چقدر ما بزرگ شديم و دور از هم. اين هشت سال پيش، انگار همين ديروز بود...

"بايد برويم جايي دور،

دورتر...

فصلي كه نيامده است.

آنجا كه من و شما مهمانيم

اما ستاره هست،

آب هست

روز و معناي روشنايي هست.

.

.

.

بيا برويم جايي دور و نه منم

نه توئي و نه ما"

سيد علي صالحي

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک روزی مرضیه رفت پشت تریبون و شعر خواند؛ قرار شد 9/9/90 همه مان دور هم توی صحن انقلاب جمع بشویم. به الهه می گویم برویم. الهه با آن شکم بالا آمده اش. هشت سال از اولین روزی که همدیگر را دیدیم هنوز نگذشته است. همان روزهایی که من بیست سالم نشده بود شاید... به الهه هم گفتم، کاش هنوز بیست ساله بودم، کاش...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 19:2  توسط خورشید  | 

 

من خوبم و این اتفاق عجیب و غریبی نیست. با اعمال خودم گرفتارم، می دوم و آرزوی عبثی دارم که ای کاش 24ساعت شبانه روز بیشتر شود و فقط کمی خواب بیشتر... ای کاش می شد.

اصلا روزهای بدی نیست، به قول افراد "سخیف الافکار" (این صفت اختراع خود خود خودم است)، همه چیز آرام است و من چقدر خوشحالم... من اصلا در نطق های شبانه و روزانه ام نمی گویم که " مملکت رفته است به ف..."  به قول آن انسان بزرگوار که می گفت و می گوید: "هی وایِ من"

کاش کمی چاق تر شوم، فعلا بزرگترین مشکل زندگی من همین است...

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 13:59  توسط خورشید  | 

 

تنهایی اندیشه ی هراس انگیزی ست. مثال زمانی که در زندگی ات انسان دیگری هم وجود داشته باشد. چیزی مثل عشق یا دوست داشتن یا درگیری ذهنی بین بودن احساسی از همین قبیل. در این وقتها گاهی با خودم می جنگم، یک وقتهایی می ترسم. زمانهایی که از تنهایی ترسیده ام از خودم به خشم می آیم و این افکار مسخره و دل آشوبی که ممکن است ناگهان او تو را ترک کند، زمان را برایم متوقف می کند. احساس نازک نارنجی ام در این لحظات تسلیم می شود پوچ می شود و لابد می زند زیر گریه، اما غرورم به ناگاه فریاد می زند "به درک!" و همین غرور خیلی وقتها تاکید می کند "این را نمی شود عشق یا دوست داشتن گذاشت، این فقط نیاز است، نیاز به تنها نبودن."

وقتی که قاطی آدم بزرگ ها می شوی و بدبختانه خیلی جاها ادای خودشان را در می آوری تا برایت کف بزنند، سخت است که خودت را بدون او افسرده و ناامید تصور کنی. به خیال خودت تو آدم کاملی هستی اما این احتضار قدرتت را دوست نداری.

به صورت کاملا غیرارادی آدمها از دور و برت کنار می روند، تو تنهایی و فقط یک او جسته و گریخته کنار توست. دوستانت از تو رنجیده اند و اگر این او آدمِ سالار و تمامیت خواهی باشد از این رنجش ها شادمان خواهد شد و این شانس با توست که او اینچنین نیست.

 

پ ن: اینها فقط صحبت های محبت آمیز از سر صدقِ خودم با خود است. قطعا راه حلی برای رهایی از این خندقی که برای خودم ساخته ام هست.

بدون خشم می گویم که او را دوست دارم و ترس از نبودنش اجتناب ناپذیر است.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 1:18  توسط خورشید  | 

 

در کشور چهره های سرشناسی وجود دارند که بیشتر از اندازه و حجمی که روی زمین اشغال می کنند حرف می زنند. آنقدر جمله سر هم می کنند و آسمان ریسمان می بافند و هی حرفهای زده شده را دوباره می گویند که دیگر همه از برند که فلان آقای مسئول می خواهد این حرفها را بزند. این قشر از افراد سرشناس که بیشتر آنها را روحانیون تشکیل می دهند (حالا ما از تعبیر شریعتی و برداشتش از روحانی و جسمانی بگذریم) و البته مواضع کاملا مشخص و معینی دارند. یک خط هست و آن هم تا هست ادامه دارد. اینجاست که در اکثر مواقع اخبار سخنان این آقایان نصفه و نیمه توسط رسانه های مکتوب بازتاب داده می شود. چرا که بیشتر موعظه و بد و بیراه و مدح و ثنا و البته ذکر مصیبت هایشان به علت ضیق وقت توسط اصحاب رسانه در همان لحظه ی صحبت طی عملیاتی خداپسندانه منهدم می شود.

و اما چهره های سرشناسی که بسیاری از مردم و حتی نخبگان یا آنها را دوست دارند یا منتظر اظهار نظرهایشان هستند. اینها نه تنها به اندازه وجودشان هم حرفی نمی زنند بلکه نسبت به جایگاهی که روزی داشته اند یا الان دارند هم یا بی تفاوتند یا منع و معذوریتهایی از طریق حکومت دارند. حرفهای این چهره ها خوراک خوبی برای رسانه هاست که اگر طلسم شکسته شود واژه واژه کلام اینها بی کم و کاست منعکس خواهد شد.

تفاوت آدمهایی که زیاد محبوب نیستند و همیشه حرف می زنند و آنهایی که زیادی محبوبند و نمی توانند حرف بزنند در این است.

 

پی نوشت کمی مرتبط: حال ما خوب است اما تو باور مکن...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 21:38  توسط خورشید  | 

پای منبر امام جمعه مشهد من باب موضوع عفاف و حجاب و واقعه مسجد گوهر شاد نشسته ایم. البته بعد از راهپیمایی علیه بدحجابان و بی حجابانی که مزدوران استکبارند و فرهنگ ندارند و با کلی چاشنی فحش و بد و بیراه و درخواست های مکرر قوه قضایی، نیروی انتظامی، اقدام انقلابی!

 آیت الله علم الهدی با سلام و صلوات تشریف آوردند. زن بسیجی کنار دستی ام که تاکید می کند فرزند شهید است و خادم حرم، و البته از حرفها و حرکات نابهنجارش کاملا مشخص است که قرصهایش را نشسته خورده، به من می گوید: "نگاش کن، از چهره  اش نور می باره"، من آن لحظه قطعاً باید از خنده ریسه می رفتم، اما میان آن همه خواهر بسیجی و ارزشی که احساس مسئولیتشان فروان کرده بود، فقط لبخند زدم و گفتم: " آره خیلی!"

امام جمعه مشهد بعد از قضایای کشف حجاب کشف جدید دیگری در کارنامه خود دارند. ایشان طی سخنانی که در واقع تاریخ را زیر سوال می برد فرمودند: رضاخان بی بته است یعنی اصلا از پدر و مادر نامعلومی زاده شده است. (شعار و تکبیر جمعیت!) من این موضوع را نمی دانستم و این قضیه هم که ملکه، یعنی همسر رضاخان قبل از کشف حجاب در یکی از روزها با پیراهن دکلته!! وارد مجلس مردان شده و در بین مردان نشسته است. (باور کنید نقل به مضمون)! البته در میان روشنگری های این عالم بزرگوار، این زنان باحجاب که از آن لحظه به بعد نهی از منکر را در راس کارهای خود قرار دادند با صدای اوه اوه می گریستند، و من نمی دانم بخاطر واقعه مسجد گوهرشاد بود یا کشف حجاب رضاخانی!

و دقیقا همین امروز توی اتاق، احساس کردم بوی ادرارِ مانده می آید. به خودم شک نداشتم، توی خانه هم بچه کوچک نداشتیم و نداریم. نگاهم  می افتد به چادری که تایش می کردم و یاد خادم های منبع به دوش حرم که از راهپیمایی کنندگان با پاشیدن آب و گلاب پذیرایی می کردند و هر چه می گفتم نریزید، خواهش می کنم! لجبازی شان بیشتر می شد و می ریختند.

پی نوشت مرتبط: چند وقت پیش روی صندلی اتوبوس خط واحد خواندم : " به حق حرمت الله اکبر، آتش بگیری بدحجاب!" مهر و عطوفت از کلامشان می بارد.

پی نوشت: من برگشتم. اینبار می نویسم، پس هستم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 20:10  توسط خورشید  | 

- هی دستم را می برم توی موهایم و دنبال چیزی می گردم. سرم گیج می رود و من به دنبال چیزی هستم. همیشه همینطور بوده ام. یک مدتی فعالیت و بعد هم یکی دو روز کامل را می نشینم توی خانه و هی چُرت می زنم. درست مثل حالا، دستم را می کنم توی موهایم و به دنبال چیزی...  باز سرم گیج می رود و به خودم می گویم باید یک اتفاقی بیافتد. همه چیز دارد خوب پیش می رود. خیلی خوب است. همین که خیلی خوب است پس یک جای کار می لنگد.

- "دور میز نشسته ایم. با دوستانم حرف می زنیم. می خندیم. بلند بلند می خندیم. همه نگاهمان می کنند و بعضی ها به حرفهایمان حتی می خندند. اتفاق بدی نیفتاده است. چشمانم ثابت می ماند. فضا عوض می شود، توی دنیای دیگری می افتم. گذشته ها را طوری از یاد برده ام که آدمهایی از گذشته تا بحال همراهم بوده اند برای یادآوری خاطرات باید آسمان و ریسمان را بهم ببافند تا یادم بیاید. شاید باید تا بحال فهمیده باشند که فقط موقعیت زمانی و مکانی یا شاید عطر و موسیقی مخصوصی از دوران سابقی که به کل فراموش کرده ام گذشته را به یادم بیاورد.

به حافظه ام شک نداشته ام. اما خواسته یا نخواسته چند سالی را از یاد برده ام."

- نزدیک به یک ماهی می شود که کتاب نخوانده ام. حرفهای بیخود زده ام و چیزی نخوانده ام. جملات از بر شده ی دیگران توی مغزم ته کشیده و به قول علما! حرفی برای گفتن ندارم. چند ترانه از فرهاد و داریوش را دوباره و دوباره گوش می دهم. انگار قرار است یک چیزی، حرفی، اتفاقی را توی موسیقی کلامشان کشف کنم. تصمیم گرفته ام فردا، همین فردا هم که نه، یک فردایی بروم کتابفروشی معروف سر خیابان دانشگاهمان، همان که توی زیرزمین آن پاساژ هست و روی مقوایی نوشته "از شما که در این مکان سیگار می کشید متشکریم" و صاحبش مرد جوانی ست و سبیلهایش خیلی بیشتر از عکس نیچه ئی که توی ویترین کنار کتابهایش گذاشته کم پشت تر است. اتفاقا او را که دیدم به یاد اخوان ثالث افتادم. همانی که توی راهروهای پاساژ دودهای سیگارش را به هوا می فرستاد نه! همان کتابفروشی که سر چهار راه است و حامد بهداد توی فیلم "باز هم تنهایی" از صاحبش آدرس پرسید هم نه! از همان مغازه کتابفروشی سر چهار راهِ کنار مزون لباس عروس بپرسم که آقا کتاب "ما نباید بمیریم، رویاها بی مادر می شوندِ" علی صالحی را دارید؟ و او احتمالا خواهد گفت: نه!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 23:29  توسط خورشید 

کنار بوته ی رُز ایستاده ام و گلبرگها را یکی یکی از بین خارها جدا می کنم و می اندازم توی سبد، دخترخاله ام کنارم است و برایم حرفهای جدی می زند. حرفهایی جدی مثل حرفهای خاله زنک بازی که بگوید مثلا تو مقصر نبودی یا تقصیر فلانی ست و ... حواسم نیست و بچه گانه شادی می کنم و جیغ می کشم که گلبرگهای خوشگلتری برای خشک کردن پیدا کرده ام. به من پوزخند می زند. با اینکه چند ماهی از من کوچکتر است همیشه همه فکر می کرده اند چند سالی بزرگتر است. من دیر بزرگ شده ام. حالا حالاها هم قصد بزرگ شدن ندارم. قرار نیست مثل او خانم معلمی باشم که همه برایم به به، چه چه کنند. حتی وقتی روی پیشانی مان جوش جوانی زد و توی آن خانه قدیمی پدربزرگ با بچه های دیگر کارتون و برنامه کودک نگاه می کردیم دخترخاله حرص می خورد از این بچه بازی های من! رویش را می کرد یک طرف دیگری یا خودش را مشغول کاری می کرد یا خودش را به زن دایی و خاله ها می رساند و حرفهای بزرگ بزرگ می زد. اصلا هنوز هم وقتی توی جمع ناخودآگاه با بچه های خیلی کوچک به زبان خودشان حرف می زنم دختر خاله هم ناخودآگاه سرفه هایی می کند که یعنی"خودت را جمع و جور کن!" شاید هم منظورش این است که دیگر بزرگ شده ای . اینقدر مرا دوست دارد که گاهی اوقات مهربانی هایش برایم شبیه مادرها می شود. از همان اول هم هیکلش بزرگتر از من بود که شوهر خاله وقتی بعد از مدتها که ما می آمدیم مشهد روی مرا می بوسید و روی او را نه! حالا از کنار بوته ی رُز گذشته ایم و به درخت انگور نداشته هجوم برده ایم. برگهای درشتش را برای دُلمه جدا می کنیم. دختر خاله هنوز توی رویاهایش غرق است. رویا یا به نظر من توهم اینکه خواستگارش عاشق اوست. اینکه چطور مثل موم توی دستهایش باشد و تسلط برادر بزرگ خواستگارش روی او را چطور کم و کمتر کند. دارد همینطور حرف می زند و من برگهای انگور را از روی شاخه های پیچ و تابدارش جدا می کنم و عرق می ریزم. یادم رفت بگویم هوا گرم بود. راستی هوا خیلی گرم بود. از بازیهای بچگی به خواستگار دخترخاله رسیدیم و من توی این فکر بودم که چند روز دیگر پدرم خانه مان را می فروشد.  دوست داشتم همان موقع وسط حرفهای دخترخاله به کسی که دوستش دارم فکر کنم و این رویاهای دخترخاله ام و این دل خجسته ای که دارد واین ذهنش که اینقدر باکره است رشته ی کلام احساسم را پاره می کرد. از اینکه دغدغه اش کمک کردن شوهر آینده اش در کارهای منزل است و چه و چه... دلم می خواست محکم بغلش کنم و از گونه گوشتالودش نیشگونی بگیرم و بگویم خوش بحال دغدغه هایت...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 0:20  توسط خورشید 

اول انتقاد...

بعد اظهار نظر...

منتظر بعدی ها هستیم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 23:57  توسط خورشید 

 

یکی از دوستان عکاس خبرنگارم پیامک می زند: اگه یه روز خبرنگار شدی دوست داری اولین خبری که می فرستی چی باشه؟ برایش می نویسم: این خبر که "رئیس و مسئولین اتوبوسرانی مشهد، خودکشی دسته جمعی کردن"

به یاد انشاهای بچگی! نتیجه گیری: تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

پی نوشت: آیا مسئولین اتوبوسرانی مشهد محض خنده به مافیا(حالا هر نوعی) اعتقاد دارند؟! به روح چطور؟!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 23:49  توسط خورشید 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 23:11  توسط خورشید 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:54  توسط خورشید 

یکی از برجسته ترین اتفاق های این روزها "مرگ بن لادن" بود. اما مرا به اندازه آن دو بیمار بی بضاعت رها شده ی بیمارستان امام خمینی متاثر نکرد. یا شاید هم این اتفاق دردناک بین سر و صدای کشته شدن رهبر گروه القاعده گم شد. حتی وقتی منتظر بودیم مقصرین اصلی شناسایی شوند یا به این امید واهی که به اشد مجازات برسند وزیر بهداشت حتی بعد از اعترافات مسئولین بیمارستان و یکی از نمایندگان مجلس، دست پیش گرفت و موضوع را بکلی منکر و دست به دامان وزارت اطلاعات می شود و قضیه را کلا سیاسی می داند و به خیالش عده ای قصد تخریب چهره زحمتکشان عرصه سلامت را داشته اند. دوباره یکی دیگر از افتضاحات مدیریتی که هیچکس مسئولیت آن را به عهده نمی گیرد و باز پای وزارت اطلاعات به میان می آید و باز اقدامات علیه امنیت ملی... باز صورت مساله پاک می شود و باز سکوت نمایندگان.

منتظر لیست های انتخاباتی هستیم. نمایندگان فوق مسلمان، مسئولیت پذیر، مردمی! باز نطق های پرشور، شعار، وعده، وعده، وعده...

* حكومتها ممكن است كافر باشند و دوام يابند اما اگر ظالم باشند دوام نخواهند يافت...(تفسیر نمونه)

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:53  توسط خورشید 

من عوض شده ام. شاید به چشم چند سال پیشم عوضی شده باشم اما خب مهم این است که عوض شده ام. الان می دانم که با همه قصورات موجود در وجودم که مختص آدم هاست، به خودم عشق می ورزم. می توانم دیگران را دوست بدارم، در لحظه زندگی کنم و به آینده ایمان داشته باشم. دیگر دوم اردیبهشت یک اتفاق کاملا معمولی ست که برحسب اتفاق یادم می افتد.

در حال حاضر از خودم راضی ام. این بهترین حرف است...

*در من این احساس: مهر می ورزیم، پس هستیم!     (فریدون مشیری)

این وبلاگ یکی از دوستانم است که چند روزی می شود که می نویسد. اصلا قصدم از آوردن نام وبلاگش تبلیغات نیست. فقط خواستم بگویم او دوست من است. این پستش را هم گذاشتم اینجا که بخاطر پدرش نوشته.

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 0:10  توسط خورشید 

با خودم قرار گذاشته ام اگر کتاب قدرت آزادی از پل استار را تا آخر بخوانم، به خودم جایزه بدهم. حالا که دارم فکر می کنم کتابهای زیادی ست که نصفه و نیمه رهایشان کرده ام. بیشتر بخاطر عدم اراده، تنبلی، بی حوصلگی و ... یکی از اینها کتاب خاطرات از سیموون دوبوار است که خیلی دوستش دارم. هرچند بعضی از طرز فکرها و برخوردش با مسائل را نمی پسندیدم اما تا حدی ستایشش می کنم. دیگری موریانه از بزرگ علوی ست. بعدی ایران میان دو انقلاب از یرواند آبراهامیان است که انگار قرار نیست تمام بشود. می دانم شرم آور است اما عصیانگر کامو! و چندین کتاب دیگر که حافظه یاری ام نمی کند. فکر می کنم به من حق می دهید بعد از اینهمه کتابهای نصفه و نیمه خوانده شده به قدرت آزادی تمام خوانده شده ی پل استار جایزه ای تعلق گیرد.

اما بعد از گفتن این نخوانده ها، کتاب یازده دقیقه پائولو کوئلیو بطور کامل خوانده شد و ذهن نگارنده(بنده) به این نظر بسنده کرد که نویسنده ی مذکور می تواند انسانی بی سواد با افکار پراکنده ی آنارشیستی باشد که خودش هم به آنچه که به نظرش عرفان است اعتقادی ندارد. می دانم دور از ادب است که به او بگویم خرده بورژوای احمق! اما می گویم...

فعلا همین!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 0:21  توسط خورشید  | 


مگس ها، نمايشنامه اي از ژان پل سارتر با ترجمه مهدي روشن زاده. و از معدود كتاب ها يا لااقل نمايشنامه هايي ست كه از طرف مترجم مقدمه اي ندارد و اي كاش مي داشت.

مگس ها از آن نمايشنامه هايي ست كه به يك بار خواندن نبايد رهايش كرد و گذاشت كه خاك بخورد. از همانهايي كه بار اولِ خواندن فقط علامت سوالهايي توي سر آدم پيدا مي شود و ... با وجود سهل خوانده شدن نمايشنامه ها اما اين يكي سنگين بود. مانند باقي متون فلسفي.

در سطور بعدي جملات تاثير گذار كتاب از نظر بنده را بخوانيد:

آدمهايي هستند كه مُلتزم و در قيد و بند زاده مي شوند: آنها انتخابي ندارند، در راهي رها شده اند، در انتهاي راه، نقشي انتظارشان را مي كشد، نفش خودشان; آنها مي روند، و پاهاي عريانشان محكم و با شتاب بر زمين فرود مي آيد و با سنگ ريزه ها خراش مي خورد. آيا اين ها به نظر تو، معمولي و پيش پا افتاده است؟ مثل يك سرخوشيِ ناشي از رفتن به «جايي»؟ و ديگراني هم وجود دارند، انسان هاي ساكت و خاوش، كه بارِ سنگينِ تصاوير مغشوش و زميني را در تَه قلبشان مي فهمند; زندگي شان دستخوش تغيير شده است براي آنكه، روزي از  روزهاي كودكي شان، در پنج سالگي، در هفت سالگي... بس است: اين ها انسان هايي برتر نيستند. از پيش مي دانستم- مني كه، هفت ساله بودم- كه نَفي بَلَد شده ام; از آن زمان، خود را رها كردم در دامنِ اصوات، روايح، تا بر من بلغزد و فرو ريزد، لرزه هاي نور، زمزمه باران بر روي بام ها;

در اينجا هر كس فرياد گناهكاري خود را در حضور همگان سر مي دهد;

اين قاعده بازي ست. مردم به تو التماس مي كنند تا محكومشان كني. اما كاملاً مراقب باش كه درباره آنها قضاوت نكني، مگر در مورد گناهاني كه خود، نزد تو اعتراف مي كنند. ساير گناهان به هيچ كس مربوط نيست، آنان خوش ندارند كسي مشتشان را باز كند.

و آنگاه كه الكتر دختر آگاممنون و كليمنستر كه ترس و وحشت مردم خرافه پرست آرگوس را مي بيند و نگران از شادي او و در حالي كه ندامت و پشيماني و حسرت در چشمان مردمان بيداد مي كند مي گويد: به رقص مي پردازم براي سرور و بهجت، به رقص مي پردازم براي صلح و صفا ميانِ انسان ها، به رقص مي پردازم براي خوشبختي و براي زندگاني.

و وقتي كه الكتر به جوانكي كه نمي داند برادرش است از مردم شهرش مي گويد: آنان درد و رنجشان را دوست دارند، آنان نياز به زخمي آشنا دارند تا ضمن خاراندن آن با ناخن هاي چركشان، به دقت از آن محافظت كنند. از راه خشونت است كه بايد آنها را نجات داد، زيرا تنها با فعل بد است كه مي توان بر فعل بدي ديگر غلبه كرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 10:33  توسط خورشید  | 

وقتي كه شناختمش هنوز بيست سالم نشده بود. آن زمانها بيشتر علاقه داشتم ادبيات مي خواندم تا آن رشته ي لعنتي كه نمي خواندم و خيال مي كردم درسها را نمي فهمم. شايد وقتي هم فهميدم همان رشته ي مرا البته با لفظ مهندسي اش خوانده آنهم با رتبه ي 600 در يكي از دانشگاه هاي دولتي معروف، جذابيتش برايم بيشتر شد. زياد اهل حرف زدن نبود. گزيده گو بود و قشنگ حرف مي زد. خيال كردم خداست وقتي كه فهميدم زمان دانشجويي از دانشجويان هجده تيري ست و دوم خرداد را قورت داده و سخنراني هاي آتشين در كارنامه دارد و حالا براي خودش كلي اصلاح طلب است. اهل نوشتن و شعر و داستان نويسي. هنوز مجله ي نشريه دانشجويي اش را كه به من هديه كرده بود دارم. چقدر با احساس جملات و نوشته ها و داستان هاي كوتاه مجله را مي  خواندم. هرچند كه آن زمان هرگز شباهت ناشيانه يكي از داستان ها كه نوشته ي او بود را با بوف كور هدايت درك نكردم. با تفاوت سني نه چندان زيادمان او را زيادي پير و با تجربه مي ديدم با آن چهره ي شبيه درويش ها و چشمان نافذش. من به چشم او دختر بچه ي خوشگلي بودم كه بلد است شعرهاي قشنگ بخواند و به قول او نجواهاي نيم شبانه زند. دختري كه هنوز خيلي جوان است و نصيحت مي كرد كه باز هم بچگي كند.

درست يادم است، خرداد 84، حسينيه آيتي بيرجند، سخنراني دكتر آرمين. من و يكي دوتا از دوستانم سمت خانم ها نشسته بوديم كه سعيد يكي از جوان ترين اعضاي ستاد مركزي ايستاد و چند جمله اي گفت. يكي از نوشته هاي مرا بي آنكه به خودم گفته باشد بعد از حرفهايش خواند. شايد بايد ناراحت مي بوديم كه مي دانستيم دكتر مصطفي معين، وزير علوم سابق سيد محمد خاتمي گزينه ي چندان جذابي براي آن دوره، لااقل بعد از رفتن خاتمي نبود، اما خب! ما خوشحال بوديم. و وقتي آخر شب هر كدام از بچه ها سر صندوق راي ها چرت مي زدند و من و ديگران در آن پايين هاي شهر، خيرآباد نو، روي زمين حلقه زديم همراه چند خانم نماينده ي ديگر كانديدا و مسئولين صندوق، هر چه شمرديم يا هاشمي بود يا احمدي نژاد. فرداي دور اول انتخابات، وقتي من مثل بچه ها گريه كردم و از سرود يار دبستاني كه از ستاد احمدي نژاد مي آمد گفتم، او گفت بايد به نظر مردم احترام گذاشت... ائتلاف هاي اصلاح طلبي كه دير اتفاق افتاد هم اثري نداشت. هاشمي به دنبال راي نخبگان اقتصادي بود و اصلاح طلب ها نخبگان علمي. وحدتي كه نبود و اين منم منم ها و شاخ و شانه كشيدن هاي سه اصلاح طلب يعني هاشمي و معين و كروبي با غلظت هاي اصلاح طلبانه ي متفاوت يكي از همان اشتباه هايي ست كه تاوان آن براي مردم خيلي سنگين بود. مثل حالا و فرداهايي سخت تر...

*قسمتي از شعر آن لحظه ها از شفيعي كدكني

پي نوشت: نزديك به دو سال مي شود كه اين دوست عزيز را از ياد برده بودم. هر كجا هست يادش سبز...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 21:52  توسط خورشید  | 

اثر ژان پل سارتربا ترجمه حسين كسمائي كه چكيده اي از مقدمه مترجم را در سطر بعدي مي خوانيد.

فلسفه اگزيستانسياليسم يا اصالت وجود كه در تلاش است فكر بشر را از چنگال قيد و نيرنگ و فريب رها سازد.

اگزيستانسياليستهايي از جمله سارتر عقيده داشتند در تمام دوره هاي تاريخ همه مردم بلااستثناء كم و بيش احساس مي كردند كه وجود به جايي متكي نيست و فقط بيم و  هراس از مجهولات انسان را وادار به قبول و اعتقاد به بعضي قيودات مي نمايد. پس شخص معتقد كه به اصول معيني پايبند است قطعاً سوء نيت دارد. خواه اين اصول مذهبي باشد يا مرامي و مسلكي.

 

به گفته ي مترجم در داستان فلسفي "كار از كار گذشت" كه براي سينما نوشته شده اين موضوع مطرح است كه قهرمانان اين داستان پس از مرگ دوباره به دنيا مي آيند و "انعكاس" يعني آينه ي ضمير خود را باز مي يابند به اين اميد كه بتوانند شخصيت ديگري براي خود بنا نمايند. ليكن بس از اينكه "وجود" به آنها مسترد مي شود مجدداً به دنبال همان شخصيتي كه در موقع مرگ تحصيل كرده بودند مي روند و از آن شخصيت انحراف حاصل نمي كنند.

پي نوشت: به قول فروغ "ما هر چه را كه بايد از دست داده باشيم، از دست داده ايم/ ما بي  چراغ به راه افتاديم/ و ماه، ماه، ماده ي مهربان/ هميشه در آنجا بود

منتظريم انقلاب فرهنگي در يك انقلاب فرهنگي ديگر كل كتابهاي علوم انساني را مردود اعلام كند. ديگر چه فايده شان، كار از كار گذشته و چيزي براي از دست دادن لااقل براي ما نيست.

پیغمبرانه نوشت: به امید اینکه حسد و چشم و هم چشمی از میان مردمان ما پر بکشد و یقه ی قوم دیگری را بگیرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 16:3  توسط خورشید  | 


اين اسم نيمه شب زماني كه كتاب "همنوايي شبانه ي اركستر چوبها" را مي خواندم و انگار يكي بلند بلند مي گفت اريك فرانسوا اشميت! اينجا نه! مرا از خواب بيدار كرد. به گمانم در خواب من، روح اريك فرانسوا اشميتِ صاحبخانه در يك مقطعي بعد از مردن در بدن گابيك، سگ ماتيلد زن پير صابخانه حلول كرده بود.

راوي داستان كه اسم مشخصي ندارد، يعني اصلا كسي او را در اين خاطرات صدا نمي زند و گويي به چشم نمي آيد. مردي كه تا زنده است عكس خودش را در آينه نمي بيند و آنجا كه كفرش از دست دخترك تبعيدي هم اتاقش در آمده، مي گويد: "حسِ شهادت طلبي و مظلوميت، كه مشخصه اي كاملاً ايراني ست، هيچ گاه در طولِ تاريخ اجازه نداده است تا مسائلي را كه با يك سيلي حل مي شود به موقع رفع و رجوع كنيم؛ گذاشته ايم تا وقتي كه با كشت و كشتار هم حل نمي شود خونمان به جوش آيد و همه چيز را به آتش بكشيم و هيچ چيزي را هم  حل نكنيم."

يا جاي ديگري با طنازي مي گويد: "تاريخچه ي اختراع زنِ مدرنِ ايراني بي شباهت به تاريخچه ي اختراعِ اتومبيل نيست. با اين تفاوت كه اتومبيل كالسكه اي بود كه اول محتوايش عوض شده بود و بعد كم كم شكلش متناسبِ اين محتوا شده بود و زنِ مدرنِ ايراني اول شكلش عوض شده بود و بعد، كه به دنبالِ محتواي مناسبي افتاده بود، كار بيخ پيدا كرده بود."

اين كتاب منتخب جامعه ي روشنفكري و نويسندگي هم بوده است. حتماً براي من كتاب جذابي ست كه شب خوابش را هم ديده ام.

پيشنهاد كردن كار خوبي ست، پس پيشنهاد مي كنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 14:17  توسط خورشید  | 

 

نمي دانم هميشه فكرهاي عجيب و غريب درست از كجاي مخيله ام عبور مي كنند. وقتي مي دَوم؟ كتاب مي خوانم! يا بيشتر زمانهايي كه به آهنگ مبتذلي گوش مي دهم؟! شايد هم زماني كه تلفني با كسي حرف مي زنم. وقتي حرفهاي آدمها تكراري مي شوند براي خودم خيالبافي هاي جورواجور راه مي اندازم. آن موقع است كه صداهاي نامفهوم اوهوم! آره! عجب!!! يا سرتكان دادنهايي كه مخاطب من پشت تلفن هيچگاه نخواهد ديد. در واقع من آن لحظات جاي ديگري هستم. گاهي هم در اوج كتاب خواندن بعضي جملات را ده بار يا پانزده بار مي خوانم بي آنكه چيزي فهميده باشم. علتش هم معلوم است. اينكه باز موضوعي مهمتر از مبحث كتابم گير آورده ام. مثلا همين چند روز پيش كه كتاب مقالاتي در جامعه شناسي ايران از يرواند(ارواند) آبراهاميان را مي خواندم، با اينكه افكار مزخرف من هيچ ربطي به آن فصل كتاب كه در مورد وضعيت معيشتي و رفتارهاي موافق و مخالف طبقات مختلف دهقانان بر له يا عليه حكومت مركزي ست، ندارد؛ اما من تاريخ تولد و يا مرگ فلان ديكتاتور را تخمين مي زنم. گاهي در اين افكار پرهياهو متاثر يا شايد هم اميدوار مي شوم. گاهي توي دلم قنج مي رود كه مي توانم لااقل در خفا، تاريخي را كه دوست دارم رقم بزنم. خب! بعدش چه مي شد؟ بن علي سقوط مي كند! مبارك همچنان به حكومتش ادامه مي دهد يا دوره ي بعدي كانديدا نمي شود؟ نقش جمال مبارك كمرنگ يا پررنگ تر مي شود؟ اصلا چه ربطي بين بن علي و مبارك وجود دارد! ديكتاتور بودن كه دليل محكمه پسندي نيست. يا حتي كشور مصر چرا براي اينطرف! و آنطرف! مهم است؟ مصر براي آمريكا و كشورهاي خاورميانه طعمه است يا شكارچي؟! يا وقتي كه بعضي از تعاريف كتاب آموزش دانش سياسي از حسين بشيريه را مي خوانم، از خودم مي پرسم كه چرا آنارشيستها را هرج و مرج طلب تعريف كرده ايم در حالي كه تعاريف كتاب چيز ديگري مي گويد. با يك عكس العمل سريع فكري درمي يابم كه معني تئوري كلمات تا اثبات و عملشان توسط آدمها كلي تفاوت دارد. يا تولد علت فاشيسم با معلول هاي مثالي در نظام هاي توتاليتر با تعريف بهتر كتاب "مكتب يا ايدئولوژي فاشيسم، كه شامل بنيادهاي فلسفي و تاريخي اين جنبش و پيدايش جامعه و دولت توتاليتري مي شود." نظام هاي توتاليتر كه نظام هايي با شيوه هاي كنترل دولتي، تفتيش عقايد، سياسي كردن تمام فضاي جامعه و ... است. و از نشانه هاي ظهور مكتب فاشيسم اهميت بر طبقه كارگر و اعتقاد به كاربرد خشونت براي رسيدن به هدف مورد نظر! با همان طريقه ي درست يا اشتباهِ عكس العمل سريع فكري، نبايد به اين نتيجه مي رسيدم كه اين تعاريف و طريقه ي حكمراني براي من زيادي آشناست؛ اما رسيدم. اما در ميان همه ي اينها به اين هم مي انديشم كه چه وقت و چه زماني نوك پيكان حركتهاي انقلابي مردم ايران به جمهوريت و اسلاميت(با تاكيد بيشتر) كشيده شد! و چه شد كه ملي مذهبيون چند صباحي بعد از انقلاب به گروه هاي ملي و گروه هاي مذهبي تفكيك شدند! هر چند مليون خودشان را جدا از مذهب ندانستند اما بدون چاشني اسلام راديكال. و آيا قدرت مذهبيون بالاتر بود يا نحوه استفاده شان از فضاي پرشور و هيجانهاي مردم انقلابي؟! و در واقع آيا قرار دادن دوراهي براي مردمي تحت فشار فضاي پليسي و عدم آزادي بيان قبل از سال 57  به انتخابِ نظامي دموكراتيك برابر با غرب و كشورهايي كه ساليان سال است موطنشان را غارت كرده اند و دين مردم را به يغما برده اند(كه فرضيه اش هم كفر بود)! يا نظامي اسلامي با پيشوند كم اهميت جمهوري، كار جوانمردانه اي بود؟! براي مردمي كه در آن فضاي پرشور و كاملاً اميدوارانه و بدون كوچكترين آينده نگري سياسي-اقتصادي، بهترين انتخاب دم دستي ترين انتخابشان بود؟!

نظر شما چيست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 16:47  توسط خورشید  | 

 

وقتي سريال يك مشت پر عقاب را با بازي خزر معصومي مي ديدم حس خوبي نداشتم. نه نسبت به سريال، كه به وكيل جواني كه نقشش را خزر معصومي بازي مي كرد. شخصيتش شبيه آن دسته از دختراني بود كه هميشه مامان ها به رخ آدم مي كشند. از همان آدمهايي كه وقتي مي بينيشان بايد سرتاپايت را نگاه كني كه عيبي نداشته باشي. تمثالي از قديسه ها! كساني كه همه دوستشان دارند. اين تيپ از دخترها براي تزلزل شخصيت من خطرناكند. همان موقع ها نوشته هايش را هم مي خواندم. كه فهميدم حقوق خوانده. دوم خردادي ست و حتي انگار عاشق هم شده است. حالا مي شد بي ترس و لرز خواندش. ديگر  خيلي شبيه سوژه هاي مامان پسند نبود. با ديدن فيلمهايش خودت را آماده مي كني كه هر لحظه قرار است بزند زير گريه. چانه اش بلرزد و  اشكش سرازير شود.

چند وقت پيش بالاخره "به رنگ ارغوان" را با تاخير چندين ماهه بعد از گرفتن مجوزش براي اكران، در خانه ديدم. بار اول ديدم و ترسيدم. بار دوم ديدم و دهانم باز ماند. بار سوم ديدم و نديده ها را كشف كردم. بارهاي بعدي و بعدي... فكر مي كنم بايد به هوش و ذكاوت ابراهيم حاتمي كيا آفرين گفت. به قول محمد قوچاني: "انتخابات 22 خرداد 88 را نمي توان بدون به رنگ ارغوان فهميد." اين مصلحت و اين مجوز ندادن ها هم چيز خوبي ست. اگر همان سال 83 به عبارتي كه گفته اند توسط دولت خاتمي اجازه پخش نگرفت، اكران مي شد، تفاوت انتقاد زيركانه با يك رابطه ي عشقي آنچنان تميز داده نمي شد كه حالا!

من جرات اين را دارم كه به شما پيشنهاد كنم اگر به رنگ ارغوان را نديده ايد، ببينيد. و اگر همان سال 88 ديده ايد، دوباره ببينيد.

وبلاگ خزر معصومی

پي نوشت اعتراضي: سيد! بچه ها زدن تو دل خاكريز! حاجي گفته نرين كه مهمات نيست. حاجي بي سيم زده گفته خودت با زبون خوش شروع كن وگرنه خجالت بكش. شرم كن. حيا هم خوب چيزيه. بيخودي همه رو انداختي جلو و خودت داري تماشا مي كني! سيد! حاجي گفته اگه سيد با شماها نيومد، بهت بگيم برگردي خونه تون با بچه محلهات گل كوچيك بازي كني و وايستي تو دروازه و هي گل بخوري، هي گل بخوري. سيد! دلمون نمي خواد به حاجي بگيم حاجي!!! سيدتو كشتن بس كه بي معرفت بود. بنويس وگرنه فحش خور مي شي سيد. حالا خود داني.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 15:9  توسط خورشید  | 

فرح پهلوي در مراسم بزرگداشت يا گرامي داشت مرگ عليرضا پهلوي سخنراني مي كرد و از غم و اندوهش گفت و از تمامي مردمي كه كف اتوبوسها خرما پخش مي كردند تشكر كرد. از همه ي آنهايي كه بخاطر مرگ يكي ديگر از خاندان سلطنتي به عزا نشسته اند. از مردمي كه توي پياده روها به يكديگر تسليت مي گفتند! شايد هم از مردمي كه توي صفهاي نان ايستاده اند و فارغ از بالا رفتن قيمت گوشت و مرغ و كرايه هاي تاكسي و سقوط پي در پي هواپيماها! غم توي چهره شان هويدا بود از اينكه يك شاهزاده ي ديگر هم خودكشي كرد! خانم فرح! تو خودت اين حرفهايت را باور مي كني؟! مي تواني درك كني كه ما مردم وقتي بوي سلطنت كسي به مشاممان مي رسد دلمان بهم مي خورد؟ مي فهمي؟! نه خانم فرح! نه ملكه! نه همسر شاه فقيد! مردم ديگر چيزي را كه بالا آورده اند، دوباره نمي خورند. شما هم آنطرف دندانتان را براي چه تيز كرده ايد! فكر تغيير رژيم؟! هر چند كه هر انقلابي كشتارها دارد و اعدامها، اما ما ديگر اين اشتباه را نخواهيم كرد. بقول مهندس بازرگان، انقلاب ما واكنش جهل بود در برابر استبداد! شايد ديگر بايد ياد بگيريم كه چه مي خواهيم. مردم مي خواهند خودشان آقاي خودشان باشند. اين چيز عجيبي نيست. نه آرماني و نه ايدآل خواهي ست. اين همان حق است كه خواهند گرفت، بالاخره يك روز! البته نه با روش سي و دو سال پيش. اينقدر عاقل هستيم كه دوباره همه چيز كن فيكون نشود. سعي هم مي كنيم بفهميم كه خيلي چيزها قابل اصلاح است. اصلا مي داني خانم فرح، گاهي وقت ها فكر مي كنيم آرمانهايمان را گم كرده ايم. دور خودمان مي چرخيم. يادمان مي رود كجا بوديم و چه شده ايم. بعضي وقتها افراطها و تفريط ها گلويمان را مي گيرد و مي زنيم زير هر چه بود و هست. اما اقتضاي سنمان است، آخر جوانيم! خيلي وقتها دوست داريم آنهايي كه يك روزي دوستشان داشتيم را دوباره دوست بداريم. دوست داريم خيلي ها كه به ما جوانها، اين اميدها و سرمايه هاي ميهن!! دروغ گفتند و به آرزوهاي پدر و مادرهايمان خيانت كردند را ببخشيم. مي بيني، ما به بخشيدن هم فكر مي كنيم. بخشش كار بزرگي است. هر چند ما فرزندان آن آدم بزرگهايي بوديم كه گفتند مخالفان را بايد سر بريد و تيرباران كرد. كشتند، اسير كردند و باز هم كشتند. اما ما مي خواهيم آدمهايي كوچك اما با گذشت باشيم. مي بيني كه، جواني مان را بخشيديم. خانم فرح! سلطنتي كه تمام شده ديگر برگشتني نيست. من هم اين احساس مادر بودنت را درك مي كنم هر چند هنوز مادر نشده ام اما شايد روزي بشوم. بايد به تو تسليت گفت، نه بخاطر شاهزاده ات كه اين حرفها خيلي وقت است قديمي شده، كه بخاطر فرزندت، كه مثل تو يك آدم معمولي بود. همين! بهمين سادگي. كاش يك روزي همه چيز آنقدر خوب بشود كه همه حتي تو، ديگر حسرت به دل ديدن وطن نباشند. آن روز اما همه بايد يادشان باشد كه اين مردم ديگر رعيت هايي سر به زير نيستند.

پ ن: مي دانم موضوع را دير نوشتم اما بالاخره نوشتم. چون بايد مي نوشتم.

 

حیفت نمی آید هی دیده بر هم بمیری و رویای درختی پر از میوه ماه و تبسم ستاره نبینی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 16:16  توسط خورشید  | 

به پيشنهاد دوستي زهير را به دست گرفتم. خواندم، و هر چه بيشتر پيش رفتم بيشتر مي ديدم كه از او از انرژي و از همه ي آنچه كه روحش را به نام عشق تسخير كرده بيزارم. براي خواندن، انتخاب اشتباهي بود، اما از شب پيش تا همين حالا با سرعت احمقانه اي به پايان داستان نزديك مي شوم و اينكه مي خواهم بدانم آخر داستان چه مي شود از همه نااميد كننده تر است. نبايد دوستم را ببخشم كه مرا از دنياي خودم، دنياي نيشخند و بي اطوارم هر چند براي لحظه هايي بيرون آورد. مرا از عصيان گري به زير كشيد و هيچ چيز براي من بدتر از اين نيست. همين هم ذات پنداري سفيهانه ام با قهرمان داستان كه نه، نويسنده يا هر شخصي كه زهيرش رهايش كرده و يك جايي همين دور و برها دارد زندگي مي كند. اما زهير من بيشتر از دوسالي مي شود كه به زير خاك ها رفته و هرازگاه به تلنگري بيدار مي شود . آنقدر هم از رقص اموات نفرت دارم، چرا كه مرا از خودم دور مي كنند. من فقط تماشاچي اين حركات و اداها هستم. ارواح خودشان مي آيند و مي روند. بي آنكه از من اجازه اي گرفته باشند. هميشه از نبش قبر گريخته ام، اما انگار اين هوا، اين سكوت و اين جبرِ تحمل خاطرات ناگزير است. زهير من مردِ مرده اي ست كه هر چند وقت يك بار براي مدت كوتاهي مرد ديگري جايگزينش مي شود و گاهي اوقات مي آيد تا خودش را برايم يادآوري كند.

بايد هر وقت كه زهير به من هجوم مي آورد بتوانم زهرش را زود از تنم جدا كنم. آدمها موجودات خنده داري هستند. هميشه در وجودشان چيزي براي خنداندن من وجود دارد. اين زهير وقتم را، انرژي و روحم را از من مي گيرد. بايد تحقيرش كنم. من به قدرت عشق ديگر خيلي وقت است كه اعتقادي ندارم.

*زهير از پائولو كوئيلو- ترجمه آرش حجازي- نشر كاروان

پي نوشت باربط: از اين پس كتابهاي پائولو كوئلیو نيز در ايران اجازه ي انتشار نخواهد يافت. و اين تنها به دليل مترجم رسمي اش، آرش حجازي نيست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 16:6  توسط خورشید  | 

همانجایی که گوتتز سردار جنگی می خواهد کشیش هاینریش را قانع کند تا راه ورودی شهر ورمز را برایش بازگو کند و کشیش از اینکار سرباز می زند. گوتز را که از پدر حرامزاده است برای چندمین باز حرامزاده می خواند. گوتز او (هاینریش) را بوسیده و در آغوش گرفته و می گوید: سلام برادر، برادر کوچکم، سلام از حرامزاده ای به حرامزاده ی دیگر! آخر تو هم حرامزاده ای! برای تولید تو، روحانیت با فقر مقاربت کرده است. چه عیش عبوسی!*

*از شیطان و خدا اثر ژان پل سارتر

این هدا گابلر چشم سفید!

پ ن بی ربط: فرار رئيس جمهور تونس و آیا می شود ناآرامی های اخیر تونس را با جنبش مدنی سبز مقایسه کرد؟ و آیا کشور تونس از لحاظ آزادی و دموکراسی شبیه ایران است که پیروزی جنبش های مردمی اش پس از مدت کوتاهی باعث ناامیدی یا بالعکس امیدواری در نتیجه و هدف جنبش سبز شود؟ و آیا تاثیر جنبش سبز در ایران سرآغاز دلگرمی در کشورهای با حکومت های دیکتاتوری نیست؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 16:33  توسط خورشید  | 

- بلوار معلم سوار اتوبوس خط واحد مي شوم. منتظريم تا راننده حركت كند. خبري نيست. گويا تصادف كرده. اعتراض را زن ها شروع مي كنند. يك نفرشان كمي بلندتر مي  گويد ناسلامتي شماها مردين، شما به راننده بگين تا تكليف ما رو روشن كنه. ما كه نمي تونيم از اين ور اتوبوس داد بزنيم كه! همه با هم صحبت مي كنند صداي زني كه روي صندلي جلو نشسته حواسم را به خودش جلب مي كند. مخاطبانش دو دختر خيلي جوانند كه به زور هجده ساله بنظر مي رسند. مي گويد، ما خيال مي كرديم مشهدي ها خيلي با حجاب باشند. دخترها مثل بلبل جواب مي دهند، ما مشهدي نيستيم خانوم! – مشهدي و غير مشهدي نداره، شهر زيارتيه بايد... ازدحام جمعيت زياد مي شود، وسط حرفهايشان را نمي شنوم. ... شما كه اينقدر خوشگلين، ديگه چرا بايد اين رژهاي قرمز و پررنگ رو بزنين يا شالتون رو اينجوري سرتون كنين. خودتون خوشگلين –  دخترها مي گويند: مي خوايم خوشگل تر بشيم. همهمه مي شود. بايد پياده شويم و با خط ديگري راهي شويم. – الهي خدا مرگتون بده كه پسراي ما رو از راه بدر مي كنيد. الهي... از كنار زن رد مي شوم. توي چشمهايش خيره مي شوم و چندين بار پلك مي زنم. فقط پوزخندم را نمي توانم جمع و جور كنم. سوار خط بعدي مي شويم. زن و دو دختر هم هستند. بگومگوها همچنان ادامه دارد. من پوزخند به لب دارم. مي گويم كاش قدرت اين را داشتم و به زن مي گفتم كه مادر آن پسر! از همان اول نيتت را مشخص كن. چرا احترام خودت را نگه نمي داري؟! در ضمن اگر آقازاده ي شما به اين موي و يك رژ لب دودمانش بر باد مي رود و عقل از كف مي دهد، بدان تربيت ديني-اسلامي تو صحيح نبوده است. نكند از همان اول به او گفته اي كه دختر جيز است. دختر اَخ است! نكند به او گفته اي كه پسرم، خنده هاي زن شيطان است يك وقتي نگذاري با نگاهي، عشق اين زنان، ابليس وار در روح متعالي مردانه ات رخنه كنند. از زنان برحذر برحذر! نكند در انحرافات پسر و پسران ديگر، مقصر فقط همين دختركاني ست كه ناشيانه بزك دوزك كرده اند و اينقدر جوانند كه تجربه ي كنار مرد نشيني ندارند! به تربيت خودت شك كن! ديگر دوره و زمانه ي قديم گذشت كه زن ها يك تنه بار تمام انحرافات اخلاقي مردان را به دوش بكشند. آخ مگر تو خودت زن نيستي؟! تا كي تحقير از همجنس؟ تا كي؟! پوزخند روي لبم بود. دختران و زنهاي ديگر هم! دارم با خودم فكر مي كنم كه چقدر ربط بين امر به معروف و نهي از منكر در جامعه ي اسلامي و نقض احترام به عقايد يكديگر وجود دارد. اوه خداي من! خيلي زياد است. خيلي...

- بعد از جنجال هاي خبري در مورد اظهار نظر اسفنديار رحيم مشايي، رئيس دفتر احمدي نژاد در مورد موضوع، كساني كه مي گويند موسيقي حرام است از موسيقي هيچ نمي دانند. و اعتراضهاي آيات عظام تقليد، امنيتي تر شدن فضاي مجازي و حتي گوشي هاي تلفن همراه، همينطور صحبت بي حد و حصر راديو و تلويزيون و تمام رسانه هاي منعطف به دولت مبني بر مجازات سران فتنه و صحبت هاي اخير آقاي خامنه اي در مورد فتنه گران و كنار گذاشتن علني اصلاح طلبان از دوره هاي انتخاباتي آينده از زبان خطيب جمعه ي تهران، احمد جنتي، اين نكته مورد بررسي ست كه هم زدن خاكستر اتفاقات گذشته و جنجالي جلوه دادن آنها يك هدف مهم را دنبال مي كند و آن اين است كه توجه مردم و خواص را نسبت به هدفمندي يارانه ها و نقدي كردنشان منحرف كند و بحث ها را به سمت و سوي مسائل پررنگ و لعاب و حرفهاي تكراري گذشته سوق دهند. حال بايد ديد كه تا كي آتش اين اخبار و جنجال ها شعله ورند و تا چه روز چه پيش خواهد آمد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 3:53  توسط خورشید  |