مثل بچه ها بغض می کنم که اگر نتوانم چه! این بغض از آن گرفتاری هایی است که هر از گاهی دامنم را می گیرد. زانوی غم بغل می گیرم و مادرم از همه زودتر می فهمد که من یک چیزیم هست؛ می گوید باز کشتی هایت غرق شده؟ چی شده؟ کسی بهت چیزی گفته؟ باز...؟ و وقتی برایش می گویم که " کسی بهم چیزی نگفته"، باز...نشده" اما دوست دارم مثل تمام دختران نُنُر بزنم زیر گریه و با انگشت اشاره کنم به کسی که اذیتم کرده. برایش بگویم فلانی انگیزه ام را لگدمال می کند؛ فلانی دوم مرا تحقیر کرده؛ فلانی سوم به من بی توجهی می کند؛ فلانی بعدی مرا دوست دارد؛ فلانی، فلانی... اینها را نمی توانم برایش بگویم تا بیاید و از من دفاع کند. لابد می گوید برای همه ی این موارد خودت مقصری؛ نه، دیگر وقتی کسی اذیتم می کند از من دفاع نمی کند.
به "ع" می گویم حالا که آمده ای و انتقالی ات را گرفته ای و می روی قزوین که بمانی، من هر وقت می آیی چند روز قبلش خوابت را می دیده ام. اصلا باورش نمی شود، با خنده می زنم توی ذوقش که کابوس می دیدم. دستم را برایش تکان می دهم، یعنی خداحافظ؛ می دانم باز هم می آید.
وقتی "میم" می گوید دکتر شریعتی، سرم را می گیرم و فرار می کنم. وقتی هر چه راه می رود و از بوی شریعتی می گوید و قدمهایش را می شمرد، دوست دارم یک بار به او بگویم که دیگر وقت بزرگ شدن است. از خودت بگو، تو را چه که فلانی و فلانی عشق را چه تعبیر کرده اند، زن را چه نامیده اند، بگو خودت چه می گویی دوستم.
شنیده ام زنی خودش را آتش زد. شاید از مردی فرار کرد و رو به آتش آورد. شاید از زنی که مردش را ربوده بود. شاید از خودش گریخته، از اسمش، از زندگی. خودسوزی زن اتفاق عجیبی نیست که بگوییم عجب! زنی خودش را آتش زد.
پ.ن: باید تشکر کنم از همه، از همینجا. خدا را شکر اینجا تریبون ننگینی برای تشکر نیست. متشکرم.
