از داستانهاي عشقي خسته ام، حرف تازه مي خواهم؛ حرف آن بيابان و آن گردبادي كه خورد به شيشه هاي كلاس و برق قطع شد. بعضيها نماز وحشت خواندند، من نترسيدم؛ حتي منتظر بودم شيشه ها را بشكند. تمام مدت كه استاد درس مي داد من منتظر بودم. چشمم به مارپيچش بود که داشت از آن آخرهاي بيابان ميآمد سمت ما! همه ي نگاه ها چرخید سمت گردباد. ما منتظر بوديم. خيال هم نمي كرديم اينطور از ما بگذرد. گذشت! پنجره ها بسته بود، همه جا بوي خاك ميداد. بوي كوير! بوی بیرجند...
پريا گريه كرد، مُسلم نماز خواند؛ من حظ بردم. كلاس ولوله شد. چقدر بزرگ شديم ما بچهها! حتي اگر شعاع گردباد هم زياد و زيادتر بشود، ديگر نميتواند همهمان را با هم رد كند. همهمان را خاكي كند همه بخنديم.
چقدر ما بزرگ شديم و دور از هم. اين هشت سال پيش، انگار همين ديروز بود...
"بايد برويم جايي دور،
دورتر...
فصلي كه نيامده است.
آنجا كه من و شما مهمانيم
اما ستاره هست،
آب هست
روز و معناي روشنايي هست.
.
.
.
بيا برويم جايي دور و نه منم
نه توئي و نه ما"
سيد علي صالحي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک روزی مرضیه رفت پشت تریبون و شعر خواند؛ قرار شد 9/9/90 همه مان دور هم توی صحن انقلاب جمع بشویم. به الهه می گویم برویم. الهه با آن شکم بالا آمده اش. هشت سال از اولین روزی که همدیگر را دیدیم هنوز نگذشته است. همان روزهایی که من بیست سالم نشده بود شاید... به الهه هم گفتم، کاش هنوز بیست ساله بودم، کاش...
